نگاهت

:: نگاهت

با نگاهت ترک دین و ترک ایمان میکنم

 

نیّت روزه به روز عید قربان میکنم

 

می نشینم در کلاس روزهای عاشقی

 

دل خوش از اندیشه های باز باران میکنم

 

میدهم برباد خرمن  شعله بر آن میزنم

 

دود را من قاصد پیغام پنهان میکنم

 

 

وعده گاه عمر خود را میکنم چون کلبه ای

 

منتظر در آن نشسته فکر عصیان میکنم

 

میشوم صیدی بدامت با کمال میل من

 

وصف صیّاد نگاه تو فراوان میکنم

 

چشم تر را مینمایم غرق شور زندگی

 

اشک را با خنده تقدیم تو ای جان میکنم

 

من سخن از سختی زندان نخواهم گفت هیچ

 

بندهای دست و پا را از تو پنهان میکنم

 

سالها در حسرت آبم  بدنبال سراب

 

تشنگی را با تماشای تو جبران میکنم

 

رنگ آرامش نخواهم دید من در غیبتت

 

در خیالم با نسیمی از تو طوفان میکنم

 

در گذرگاه خطرها امنیت گل میدهد

 

منتظر میمانم و یاد گلستان میکنم

 

تو بیائی میرود سختی پی کاری دگر

 

رنجها را با نگاهت سهل و آسان میکنم

 

امرکن ای یاغی سرکش منم فرمانبرت

 

من اطاعت از شما را با دل و جان میکنم.

 

احمدیزدانی

منبع : کوتوال (اشعار احمدیزدانی)نگاهت
برچسب ها : میکنم ,نگاهت ,پنهان میکنم

در مَدار اربعین

:: در مَدار اربعین

گردنه ی واشی

صف کشیدند روبرو ، کفّارها

عقرب جرّاره و کفتارها

اژدهای هفت سرهم دیده شد

داعش و تکفیریان و مارها

اینطرف اهلِ تشیّع ، اهل دین

رادمردان و زنان مسلمین

از دگرادیان بزرگان آمدند

حولِ وحدت ،در مدار اربعین

کربلا در انتظار گل نشست

میزبان در خانه با سنبل نشست

فرشِ گل شد پهن در هر زیرِپا

در دلِ هرخانه یک بلبل نشست

صف به صف گُردان پیاده راهوار

آمدند از هر کرانه یا کنار

عاشقان هم میرسند از گردِ راه

شیعه دارد از حسینش اعتبار

حضرتِ عبّاس و یاران شادمان

عشقِ عاشوراست در روح و روان

بر زمین نورِ خدا پاشیده اند

فخر دارد عرش بر این بندگان

مات شد دنیا ، سرِ جایش نشست

چشمِ شورَش برجهانِ شیعه بست

یکنفرهم از خبر چیزی نگفت

چند رکورد هم از گینِس درهم شکست

حضرتِ صاحب تماشا میکند

چهره اش را خنده زیبا میکند

رهبری شاد از خروش شیعیان

با ولایت شیعه غوغا میکند

احمدیزدانی

کوتوال

منبع : کوتوال (اشعار احمدیزدانی)در مَدار اربعین
برچسب ها : نشست ,میکند ,شیعه

عینک سیاه

:: عینک سیاه

 

عینکی از جنس شب برچشم داشت
روز را شب دیده وَ شب می نگاشت
اعتدال و حدّواسط هیچگاه
هرکجا پا میگذاشت او پرتگاه
دیگران را در دو حالت می‌شناخت
دوست یا دشمن ، جز این فرضی نداشت
تا رسیدیم ما به همدیگر شبی
گفت او بسیار و تَرکردم لبی
اینچنین گفتم سخن ای دوستان
با زبانی تازه در وزنی روان؛
***
عینکِ مشکیِ زمانه ،سلام
گفتگو با تو شد بهانه؛ سلام
میبرم من پناه به ذات خدا
چونکه وحشی است واژه ها ؛وَالّله
گرتورا هست فکرو ایده سیاه
من نمیبینم هر پدیده سیاه
قبل از هرچیز ابتدائاً من
با نگاهت مخالفم قطعاً
نیستم تیره ، نیستم من تار
روشنم من به لطفِ حضرتِ یار
شادم از کارِ انقلابیِ خود
عاشقِ منجیِ الهیِ خود
گرچه بسیار نارسائی هست
سودجوئی وَ بیوفائی هست
اختلاس و خیانتِ بسیار
میشود رو از عدّه ای هربار
از قطارِ بزرگِ نهضت ما
چه کسانی شدند پیاده ،خدا
آدمیزاده است و صدبازی
هرچه دارد دوباره ناراضی
غافل از اصل منطق دین است
مالِ دنیا خدایِ بیدین است
با حلال و حرام و بیعاری
میکنند بهر پول هرکاری
بذرِ تردیدو شک بیفشانند
همه را دزد مثلِ خود دانند
آنچه گفتم یک از هزاران است
بدنمائی نه خویِ انسان است
مرده روح غزل درون دلم
جانِ مولا تو عشق ، وابِهِلَم
میکشم من به مثنوی فریاد
می نویسم به داد از بیداد

مینویسم من از بزرگیِ دین

کربلا و خروشِ قلب غمین

میکنم اربعین به حق تصویر

اربعینی که گشت عالمگیر
سختیِ راه و مشکلات هم هست
جنگ با مشکلات کارم هست
بذرو تخم بدی نمیکارم
با تو فرقِ زیاد من دارم
مستمع باش و گوش کن حرفم
در زمستان سرد تو برفم
چونکه باریده ام شما آنگاه
بده پاسخ، نه با بدو بیراه
بعدِ پاسخ ببین تعمّقِ من
میکند زیرو رو تعلّقِ من
میپذیرم اگر به حق باشد
دوست دارم نظر که حق باشد
خوب ؛ ادامه دهم به لطفِ خدا
یا حقیقت رُخِ خودت بِنَما
تاکه با حق بسویِ تو آیَم
روز گردد رفیقِ شبهایم
با قلم مینویسم از امّید
شیعیان را کجا بُوَد تردید
تو ولی چون هوای تیره و تار
میکنی روزگار زیبا زار
مردمان را شما کنی تحقیر
میشماری بزرگ را تو حقیر
از نگاهِ تو فاسدند همه
بدو زشتند ؛ مفسدند همه
گرچه داری تو مدرک بالا
نیست در جمله های تو پروا
بیست و پنج قرن شاه و شاهان را
میشماری بزرگ تو بیجا
فرصت کوچکی ندادی تو
که شود مستقر نظام از نو
تا ببینی بزرگی ایران
علّت آنهمه جدل در آن
من جوانی زِ دوره ی شاهم
از بدو خوبِ شاه آگاهم
داد کشور به دست بیگانه
خود پیِ لاف و لوفِ شاهانه
فقرو نکبت روال شاهان بود
چون کلیدی به قفل آنان بود
غیر از این بود؟ ازچه از ایران؟
ماند یک جزء کوچکی از آن؟
حاکمان بد وَ ملّت از خوبان
جیبِ ملّت وَ بخشش از آنان
کاش بودی به چشم میدیدی
ملّتی را به خشم میدیدی
عاقبت داد رخت شاهان باد
رفت در گور آنهمه بیداد
مستقر شد نظام اسلامی
رایِ ملّت نمود همگامی
باوجودِ تمامِ بدخواهی
شد عوض چهره ی ستمشاهی
تازه فرصت برای تغییر است
چاره ی مشکلات تدبیر است
نه که خود مثل دشمنان بودن
بر وطن دردو مثل آن بودن
زحمت و رنج میوه اش را داد
نیست کشور اسیر استبداد
نعمت بی بدیل آزادی
هست سرمایه ای خدادادی
خونِ بسیار داده شد تا آن
شد تناور به کشورِ ایران
نسلِ ما بوده نسلی از آهن
آی بدگو ، نگو دگر بدِ من
شاعرم ، خیرخواه و آزاده
میکنم راهِ سخت را ساده
من مخالف به شکّ و سانسورم
دشمنِ خونیِ به هر زورم
چون ندیدند عدّه ای سانسور
حرفِ قانون برایشان هست زور
متلکها، کنایه ها ، زشت است
مثل بچّه ، بهانه ها زشت است
هرچه در ذهن از بدیهارا
داده نسبت همیشه در رویا
ما سپر کرده ایم سینه ی خود
کرده ساواک ظلم و کینه ی خود
انقلابی عظیم برپا شد
حُرمتِ اهلِ علم بالا شد
شکرکن از برای آزادی
داده شد خونبهای آزادی
سوءتعبیرها بدو جانکاست
خالقم شاهدِ من است و شماست
حرمت واژه در حمایت اوست
گفتگو با تو از عنایت اوست
هست آغوشِ کشورت زیبا
شهرو ده چون بهشتِ پاکِ خدا
عینک تیره نور را برده
شب نگاهِ تورا چوخود کرده
انتظارِ عدالتی بکشیم
از شهیدان خجالتی بکشیم
وِل نمودی زبان و گفتارت
گفتنِ از بدی شده کارت
گفتنِ از بدی بدو بدتر
شده تکرار پشتِ همدیگر
هرکه گفت از بدی که شد واقع
بدنمود او به هرطرف ساطع
گفتن از بد ، بَدی بیفشاند
مثلِ گِل پا درونِ آن مانَد
این وطن در تمامِ ابعادش
هست حرفِ من و تو در یادش
از نگاهِ تو هیچ ایمان نیست؟
پس فداکاری شهیدان چیست؟
آنهمه تاب و تَب وَ جنگ و جدال
بوده بیهوده؟درد یا که ملال؟
خوب ؛ تو انسان و ادّعا داری
سطحی از گفته ها شما داری
شعرِ شاعر معرّفِ او هست
حاشیه دستِ شاعران را بست
چون من و تو زیاد آمدو رفت
اصل ایرانِ ما که چون کوهست
دست بیگانگان ندارد خیر
مِهر بیگانگان نیارد خیر
ریشه کن کردنِ ستمشاهی
داد پیغامِ رشد و آگاهی
شهرو ده شد به کارها بستر
جاده ، بندر ، هزار کارِ دِگَر
شاه بیتش فضایِ آزادی
گفتن از حق بخوبی و شادی
کفرِنعمت نمیکنی آقا؟
تو خیانت نمیکنی آقا؟
شو پیاده که ما به تو برسیم
صبرکن تاکه پا به پا برویم
تندرفتن بَرَد به چاه تورا
سر به راهیست بهترین پناه تو را
هرچه توهین در قلم داری
کرده در جویِ کشورت جاری
شادکردی تو انگلستان را
صهیونیزمِ لئین و شیطان را
دوست دارم شما رها باشی
چون پلنگی به قُلّه ها باشی
دوست دارم که تا معاندهم
باشد و شعرِ خود بخواند هم
نه که فسق و فجورها باشد
تیره گی جای نورها باشد
آرزو اینکه پاک باشی تو
بر وطن سینه چاک باشی تو
مشکلات است حل شود قطعاً
اصل پاکیِ روح و جان حتماً
هرچه بود آرزوست آزادی
همه ی عطر و بوست آزادی
بنشینند عامی و عادی
زیرِ سایه وَ جویِ آزادی
همه باهم برایِ آینده
دستِ واحد و شادی و خنده
همه ی گفته ام شود یک بیت
تا به مقصودِ من رود یک بیت
دشمنان سوخته زِ وحدتِ ما
چشمها دوخته به وحدت ما
شاعرانند اهلِ ادب
مثلِ روز و مخالفِ با شب

اربعین است و کربلا باقی

بین گلدسته هاست چون باغی
یک رجوع از تو کارها بکند
مشکلاتت تورا رها بکند
گفتم حرفم خیالِ من شد تخت
آرزویم که یار باشد بخت
بر بدیها مِیِ معاییری
گاه در آسمان و گاه زیری
بشنوی حرف صادقینِ امین
تانمانی از آن وَ هم از این
باقیش را خودِ تو مختاری
اختیارِ خودت خودت داری
سطح علم است در وطن بالا
نیست لازم زدن وَ بردن ها
تا گروهی که منتظر هستند
دستِ شیطان به دستِ خود بستند
هی به فریادِ خود کنند تکرار
وای سانسور شد چقدر بسیار
وَ شیاطین به دخمه ها هم نیز
درِگوشی نموده هی ویزویز
وَ دوباره همان گروهِ خراب
که ندارند ریشه مثلِ سراب
آرزو تا وطن شود معیوب
می کنند متّهم به هرچه عیوب
ای عزیز، گفته هایِ من صدق است
حُبّ و بغضِ تو چشمهایت بست
باقیِ قصّه دستِ تو ای دوست
ما دعاگویِ هستِ تو ای دوست
مثنوی گفته ام وَ میخوانی
درد دارم وَ خوب میدانی
زیرو رو نیست در کُنشهایم
با صداقت رهایِ دنیایم
دردِ دل بود گفته ام با شعر
گفتنِ ساده کِی بُود تا شعر
به یقین دیده هاست گوناگون
فکرو اندیشه هاست گوناگون
ای که میخوانی و نظر داری
فکرو اندیشه ای دگر داری
گونه گونیست حکمت خالق
در تضارب بشر شده بالغ
گوش کن از شعار و هم شعرم
دقّتی کن به کارو هم شعرم
دردِ دل بود من بیان کردم
خویشتن وقفِ دوستان کردم
تا همه شادمان وَ سرزنده
در وطن بوده شاد و پاینده
روحِ سیّال این جهان یزدان
خالقِ روح و جسم و جان یزدان
برسان مهدی و بده پایان
انتظارِ تمامِ منتظران.

احمدیزدانی

منبع : کوتوال (اشعار احمدیزدانی)عینک سیاه
برچسب ها : گفته ,تمامِ ,دستِ ,هاست ,ملّت ,شاهان

سالمرگ مادر

:: سالمرگ مادر

مادرم با قلب شادو خاطری آرام رفت

عاقبت با مهرِ زهرا (س)گشت شیرین کام رفت

بود با ایمانِ خود در انتظارِ پر زدن

کفتری بودو شبی از لانه اش در بام رفت

قبلِ مرگش دل زِ دنیا کنده بود او سالها

مهر ایشان ماندو خود آزاده و خوشنام رفت

حضرتِ زهرا(س) امیدش بود در وقتِ سفر

با توکّل شد رها ، فارغ شد از آلام ، رفت

 

روز پنجشنبه 94/11/1 از ساعت 2/5 الی 4 عصر سالگرد درگذشت مادر ارجمندم حاجیه خانم عشرت سراجی  در مسجد جامع شهرستان  فیروزکوه برگزار و با حضور در مرقد پاکش یاد مهربانی و صفایش را گرامی میداریم

منبع : کوتوال (اشعار احمدیزدانی)سالمرگ مادر
برچسب ها :

بلای خود

:: بلای خود

ای دل ، رها شده ام در ورای خود

هستم اسیر ریا و هوای خود

بازار درد دل و توبه رایج است

شرمنده ام به حضور خدای خود

پروردگار من ای خالق جهان

غرقم به عشق تو در های های خود

هرچند لایق مهر تو نیستم

دارم امید تا که ببخشی گدای خود

بخشنده ای تو ، کریمی و کاملی

دستم بگیر تا نشوم خود بلای خود

منبع : کوتوال (اشعار احمدیزدانی)بلای خود
برچسب ها :

زکزاکی

:: زکزاکی

حضرت آقای زکزاکی ، بزرگِ شیعیان

رهروِ راهِ حسین و چون بلالِ این زمان

عرضِ تبریک شهادتهای فرزندان به تو

ای چریک نیجر ای آزاده ای سروِ چمان

از همان ساعت که گفتند از شما عاشق شدم

عاشقت هستم من ای الگوی آفریقائیان

نیجریّه با ملائک همنشینی میکند

عاشقان را عشق میسازد چنان افلاکیان

حاکمِ دلهای همکیشانِ خود هستی شما

نه فقط حاکم به زالیا و یا چون مثل آن

در تمام عالم اسلام چشمان سوی توست

دستها در هر کران بهر دعا در آسمان

شیعیان را آبرو هستی تو ای والامقام

دوستان با دشمنان هردو برایت نگران

دوست ناراحت از اینکه نیست همراه شما

دشمنان از بهر نابودی تو بسته میان

بیست و پنج میلیون نفر اهلِ تشیّع از شما

بیست و پنج میلیون دژِ مستحکم و آتشفشان

گرچه مرگ و زندگی دست خداوند است و بس

در دعا هم دیده ایم دست خداوند جهان

رو بخالق از برای سینه ی تنگت عزیز

ما دعا کرده که تا سختی شود آب روان

این دو روز عمر پایان میپذیرد ، روح تو

در ابوجا ،زانیا ، کانو شود نبض زمان

اربعین از شیعیان نیجری خوشنود بود

کربلا با دست خود میداد یارانت نشان

من که میدانم شما تاوان ایمان داده اید

اجر این تاوان فقط در دست یزدان جهان

میشود در پهنه ی عالم عدالت مستقر

آفرینش نیست کامل زیر بار ظالمان

احمدیزدانی

کوتوال

 

منبع : کوتوال (اشعار احمدیزدانی)زکزاکی
برچسب ها : شیعیان

خیانت جبّار

:: خیانت جبّار
داستان "خیانت جبّار" از نویسنده "احمدیزدانی"

خیانت جبّار

سال پنجاه وهشت شمسی است وَ اَحد معلّم مدرسه ای روستایی، همسرش که بتازگی به استخدام آموزش وپرورش درآمده است معلّم مدرسه ای درگیلان.
اوهرهفته عصرچهارشنبه عازم گیلان میشد وَ صبح شنبه یه محلِّ کارخود برمی گشت واین رفت وآمدها درهرهفته با هفته قبل فرق داشت.گاهی با قطار،گاهی با اتوموبیل، وگاهی که هوامناسب تربود باموتورسیکلت.
محلّ خدمتش به جادۀ هراز نزدیک بود واغلب با موتورسیکلت ازطریق جادۀ هراز به آمل وسپس چالوس ودرنهایت رامسروگیلان میرفت.دریکی ازچهارشنبه های بهارسال پنجاه وهشت ،بابرداشتن کوله پشتی وسرویس موتورسیکلت عازم گیلان شد وَ پس ازعبورازدامنه های جنوبی سلسله جبال البرزوسرازیرشدن در دامنه های شمالی درمنطقۀ گزنک درنقطه ای خطرناک ازجادۀهراز در لحظۀ عبورازنقطه ای بادید کوربااتوموبیلی پونتیاک آمریکایی درحال سبقت غیرمجازازنیسان وانتی روبروشد و اَحَد زمانی بخودآمد که مانند توپ درکف آسفالت غل خورده ودرکنارِ ۀسمت چپ جاده آرام گرفت.باتکانی به سَروگردن وپاهای خود متوجّۀ لطف خداوسلامتی خود شد وبسوی رانندۀ پونتیاک که دروسط جاده متوقّف،ودرپشت فرمان شوکّه شده بود خیز برداشت و وقتی درب پونتیاک را بازکرد تا راننده رابه بیرون بکشد،راننده که تصوّرمیکرد وی ازسرنشینان خودروهای عبوری است که قصدکمک به او را دارد،مرتّباً اصرارمیکرد که حال من خوب است ،بکمک راکب موتورسیکلت برو وبه اوکمک کن ،و هنگامیکه  اَحَد با عصبانیت اعلام نمود که راکب موتورخودم هستم راننده پونتیاک که جوان دانشجویی مقیم خارج از کشور بوده وهمانشب به مقصد اروپا پروازداشته است ازخوشحالی وهیجان سرازپانشناخته ومرتّباً اعلام مینمود که خسارت موتورسیکلت راپرداخت کرده و ازاینکه شما صدمۀ جدّی ندیده اید خدای بزرگ راسپاسگزارم.
پس ازقبول پرداخت خسارت ازسوی راننده که جوانی اهل مازندران وازخانواده ای معتبربودوانجام کارهای لازم وبه امانت گذاشتن موتورسیکلت تصادفی درکارگاهی درآمل وخداحافظی،احد با اتوبوس به رامسر و در نهایت به گیلان رفت وصبح فرداکه ازخواب برخاست تازه به عظمت خطری که از کنارگوشش گذشته بود پی برد.
سرانجام  پس ازچند روزاستراحت وآرام گرفتن درکنارهمسر خود برای ادامۀ خدمت به فیروزکوه برگشته مترصّد فرصتی بود تا بتواند تا بتواند موتورسیکلت خودراازآمل به فیروزکوه آورده تا نسبت به تعمیرآن که خودش درآن مهارت داشت اقدام نماید.
یکی دوهفته بعدازتصادف جبّاربا احد تماس گرفته  و بوی اطّلاع میدهد که با کامیون پدرخود از سمنان به آمل گچ حمل مینماید و آمادگی دارد که  در برگشت موتورسیکلت وی رابه فیروزکوه بیاورد.
پس ازانجام  هماهنگیهای لازم وعزیمت به آمل وتخلیۀ گچ وبارگیری موتورسیکلت
به سوی فیروزکوه حرکت مینمایند.
سالهای آغازین انقلاب بوده وعبورومرور درشهرها ضوابط خاصّی نداشته وکامیونها ازهرخیابانی که میتوانستندعبور مینمودند .جبّاردرمرکزشهرآمل ودر نزدیکیهای پل وسط شهردرکنارداروخانه ای توقّف کرده وازاحدخواست بداروخانه رفته و یک بسته قرص والیوم ده برایش بخرد و احد برای جبران محبّت جبّار که برای حمل موتورش زحمات زیادی را متحمّل شده بود بدون آنکه بپرسد و یا بداند که قرص والیوم چه قرصی هست وبرای چه بیماری ای ،بداروخانه رفته و درخواست خریدش راارائه داده و متصدّی داروخانه با قاطعیّت اعلام داشته که این دارو را بدون نسخۀ پزشک نمی فروشیم و هنگامی که احد به جبّاراطلاع داد که داروخانه ازفروش داروبدون نسخه خودداری می کند، جبّاربا پارک کامیون درگوشه ای ومراجعه به داروخانه باحرّافی دارو را میخرد و براهشان ادامه داده وزمانی که از شهرخارج شدند قرصها رادرآورده وتعدادی را به احد تعارف کرد تا بخورد ووقتی احد از خوردن قرصها امتناع کرد ده عدداز قرصها را شمرده وبه سوی دهان خود پرتاب نمود و احد که توجّه اش به جلووجادّه بود
تصوّرنمود که جبّارقرص ها را خورده است ودگرباره که جبّارپنج عدد از قرص ها را
تعارف نمود احدهم برای آنکه به اصطلاح درعالم جوانی و نادانی کم نیاورد دوعدد از قرص ها را ازجبّارگرفت وخوردوهرچه جبّاراصرارکردکه سه عدددیگرازقرص ها راهم بخوردقبول نکردوآرام آرام به بابل رسیده ودربین بابل وقائمشهر احد ازفرط خواب آلودگی قادربه کنترل خود نبود و درحالت اغما ونیمه بیهوشی بسرمیبرد وتنها موردی که بیادش می آمددریک صحنه درداخل اطاق بارکامیون جبّار و دونفردیگرنشسته ومشغول استعمال چیزی هستندودوباره به خواب فرومیرود.
صبحگاهان باوزیدن نسیم صبحگاهی احد چشمان خودرا گشود وخودرادرگوشۀ اطاق عقب کامیون ودرکنارموتورسیکلت تصادفی خودیافت.
دست به گردن خود زد از آویز طلای گرانقیمتش خبری نبود.احد نگران نبود و با بیادآوردن آن دونفرکه درشب دراطاق بارکامیون جبّار دیده بود و اینکه  کی وچگونه به اطاق 
بارکامیون آمده بودچیزی بیادش نمی آمد، مطمئن بودکه جبّاربرای اینکه به گردن آویزوی آسیبی نرسد آنرا برداشته و به وی بازخوهد گرداند.
ازاطاق غقب به پایین آمدوبادیدن جبّارکه جلوی کامیون خوابیده بودخیالش تاحدودی راحت شددست وصورت خودراشست وسعی کردجبّاررابیدارکرده به راه خودادامه دهند.جبّاربیدارنمی شدوتلاشهای احدبی نتیجه بود.ظاهراً جبّار
خودرابخواب زده بود.
احد با پرس وجوازمردی که صبح زود برای نرمش پیاده روی میکرد موقعیّت خودراشناخت وآرام  آرام  ازمحلّۀ مسکونی خارج وبسوی فیروزکوه راند.
بگردنۀ گدوک وکافۀعموحیدررسیددستورصبحانه دادومجدّداً برای بیدارکردن جبّارتلاش نمود .بالاخره جبّار بیدارشدوازاینکه تاپایان راه چیزی نمانده است شادمان به نظرمیرسید.وهنگامیکه پس ازشستن دست وروی خود برای خوردن صبحانه به داخل کافۀ قدیمی آمد،احد گردن آویزطلای خودرامطالبه نمود
وجبّاردرکمال ناباوری اظهاربی اطّلاعی نمودوامری که موجبات ظنّ احد به وی را تشدیدمی کرداظهارجبّاربه اینکه من اصلاًگردن آویزی به گردن توندیدم ونمی دانم به چه شکل وچه اندازه ای بوده است بود،زیرا احد یقین داشت جبّاربارها گردن آویز
وی رادیده بود ودرخصوصش با دوستانش حرف زده بود.احد درخیانت جبّارتردیدی نداشت.

احمدیزدانی

کوتوال

منبع : کوتوال (اشعار احمدیزدانی)خیانت جبّار
برچسب ها : جبّار ,موتورسیکلت ,گردن ,فیروزکوه ,کامیون ,نمود ,خیانت جبّار ,بارکامیون جبّار ,گردن آویزوی ,جادۀ هراز ,عازم گیلان

جمعه ها

:: جمعه ها

جمعه ها

بی تو در جانِ خودم دربدرانم آقا

گُم و گورِ خودِ خویش،همچو خزانم آقا

همه ی عمر به دنبالِ تو ، دلواپسِ تو

مثل یک کودکِ بی دست و زبانم آقا

انتظار است چو نوری به دلِ تاریکی

چشمِ عالم به شما منهم از آنم آقا

ترس دارم که نیائیدو نبینم گُلِ رو

روحِ من در طلب است و نگرانم آقا

جمعه ها آخرِ دلدادگی و چشمان خیس

چِقَدَر چشم براهی ؟ چقَدَر عهد بخوانم آقا؟

احمدیزدانی

کوتوال

منبع : کوتوال (اشعار احمدیزدانی)جمعه ها
برچسب ها : جمعه

ربا و رباخور

:: ربا و رباخور

ربا وَ رباخور

از رباخور و ربا بایست گفت

از دو رذلِ بیحیا بایست گفت

از بدیهائی که قانونی شدند

از مکافات ریا بایست گفت

باج خور از دورۀ پستِ مدرن

بانکِ از آئین جدا بایست گفت

مثلِ قارچی میشوند هر روز سبز

سودشان و جان ما بایست گفت

هرکجا پیدا شدند آتش زدند

از گناه نزدِ خدا بایست گفت

داستانِ پول و وام و بانک را

در دلِ افسانه ها بایست گفت

با رِبا می پاشد امرِ اقتصاد

از برایِ بچّه ها بایست گفت

آی بانک مرکزی، وقتت بخیر

مرگِ تولید است ، کجا بایست گفت

احمدیزدانی

کوتوال

منبع : کوتوال (اشعار احمدیزدانی)ربا و رباخور
برچسب ها : بایست ,رباخور

داستان کوتاه خیانت جبّار که به انگلیسی ترجمه شده است

:: داستان کوتاه خیانت جبّار که به انگلیسی ترجمه شده است

متن ترجمه شده داستان کوتاه «خیانت جبّار» نوشتۀ احمدیزدانی به زبان انگلیسیگیلان

 

The story of "treason Orion" from the author "Ahmdyzdany"Fifty-eight-year solar Vahdmlm rural school, a school teacher and his wife recently employment education has become the province of Gilan. 

This was a Saturday Myshdvsbh Srkarkhvdbrmy went off to Gilan Srchharshnbh Avhrhfth Vamdhadrhrhfth Bahfth before Dasht.gahy Baqtar different, sometimes Baatvmvbyl, and sometimes that Hvamnasb Trbvdbamvtvrsyklt. 
The duty to JadەHraznzdyk Bvdvaghlb Bamvtvrsyklt by Amol JadەHrazbh then ultimately Ramsrvgylan Myrft.dryky Branch of spring Azchharshnbh fifty-eight, Babrdashtn backpack and maintenance of motorcycles leaving Gilan Shdvps Azbvrazdamnh southern mountain range in the northern area of ​​Gazanak Drnqth dangerous Albrzvsrazyrshdn AzjadەHrazlhzە Bvraznqth of Badyd Kvrbaatvmvbyly American Pontiac van while overtaking Ghyrmjazaznysan Rvbrvshd Vahdzmany Bkhvdamdkh Manndtvp bottom left VdrknarەSmt cracked asphalt road shackle Grft.batkany quiet thanks to the head and feet Khvdmtvjە Khdavslamty Khvdshdvbsvy RanndەPvntyak who stopped in the middle of the road, and when the door Pontiac Rabazkrdtaranndh Bvdkhyzbrdasht Vdrpsht shocked command into the pull, the driver Tsvrmykrdvy Qsdkmk to Avradard Azsrnshynan passing vehicles that regularly Asrarmykrdkh I'm fine, aided bikers go and Avkmk now, Vhngamykh Ahdbasbanyt stated that the Pontiac driver bikers am Mvtvrkhvdm young student abroad is Azkshvrbvdh Vhmanshb to Mqsdarvpaprvazdashth Azkhvshhaly Vhyjan Srazpanshnakhth Vmrtba with damage Mynmvdkh ShmasdmەJdy Vazaynkh Raprdakht motorcycle has seen great Aydkhday Raspasgzarm. 
After Azqbvl compensation by the driver of a young Mazandaran Mtbrbvdvanjam Vazkhanvadh deposit required work and random motorcycle workshop Draml Vkhdahafzy, Ahdbaatvbvs to Ramsrvdrnhayt Gillan went to sleep Frdakh Vsbh fresh off the grandeur of the past Knargvshsh Bvdpy danger of winning. 
Finally, after a quiet Azchndrvzastraht Drknarhmsrkhvdbray AdamەKhdmt returned to Firoozkooh Mtrsdfrsty Bvdtabtvandtabtvandmvtvrsyklt Khvdraazaml brought to Firoozkooh Tansbt to repair that which he had the skills to take action. 
Jbarbaahdtmas Bdaztsadf one week notice that smell out which are transported by truck Pdrkhvdazsmnan Amol Mynmaydvamadgy plaster lining Drbrgsht into Firoozkooh bring his motorcycle. 
The results of coordinate Vzymt Amol loading VtkhlyەGch motorcycle 
Firoozkooh to move it. 
Vbvrvmrvrdrshhrhazvabt early years of the revolution is not certain that Az·hrkhyabany Vkamyvnha Mytvanstndbvrmynmvdnd.jbardrmrkzshhraml Vdrnzdykyhay Shhrdrknardarvkhanh stop the bridge has gone Vazahdkhvast Bdarvkhanh Valium pills and a package of compensation Bkhrdvahdbray love him Jbarkh engine for the Bprsdvyabdandkh tablet Valium pains Bvdbdvn Ramthml by what glaze is and for what disease, Bdarvkhanh gone shopping solicit rollout Vmtsdy Baqatyt pharmacy has announced that it will not sell Darvrabdvn NskhەPzshk Ahdbh Jbaratla when he denies that the pharmacy sale of Darvbdvn version, Jbarbapark truck Vmrajh corner pharmacy Darvramykhrdvbrahshan Bahrafy continued when he and a number of Azshhrkharj Shdndqrsharadravrdh Ahdtarf Krdta refused to eat and when Ahdazkhvrdn pills and counted ten Ddaz tablets by mouth Khvdprtab Nmvdvahdkh his attention was Jlvvjadh 
Tsvrnmvdkh Jbarqrs are tied to Vdgrbarh that Jbarpnj Ddazqrs 
Ahdhm his compliments to the so-called young Dralm Vnadany not least two numbers of tablets are provided Azjbargrft Vkhvrdvhrchh Jbarasrarkrdkh Tuesday Dddygrazqrs Bkhvrdqbvl quiet Nkrdvaram come to Babylon Babylon Vdrbyn Ahdazfrt Vqaymshhr drowsiness able to control Khvdnbvdvdrhalt semi-coma, anesthesia Bsrmybrd only thing that can come from Mddryk scene Barkamyvn Jbarvdvnfrdygrnshsth Vmshghvl use something Hstndvdvbarh to sleep sink inside the room. 
One early morning breeze Bavzydn eyes KhvdragshvdvkhvdradrgvshەAtaq random Vdrknarmvtvrsyklt Khvdyaft rear of the truck. 
News Granqymtsh not Nbvd.ahdngran the neck Khvdzdazavyztlay Vbabyadavrdn it Drataq night Dvnfrkh Barkamyvn Jbardydh Bvdvaynkh when and how the room 
Barkamyvn did not come from the Bvdchyzy, and he sure was that Jbarbray the neck pendants Nrsdanrabrdashth Bazkhvhdgrdand harm. 
Azataq Ghqb down somewhat comfortable Bvdkhyalsh Mdvbadydn Jbarkh front of the truck lying face Shddst Khvdrashst Krdjbarrabydarkrdh trying to Khvdadamh Dhnd.jbarbydarnmy Shdvtlashhay Ahdby result Bvd.zahra Orion 
Khvdrabkhvab was struck. 
Ahdbaprs Vjvazmrdy Zvdbray morning exercise walk Khvdrashnakht Mykrdmvqyt calm and quiet residential Azmhlە out Vbsvy Firoozkooh round. 
BgrdnەGdvk VkafەMvhydrrsyddstvrsbhanh awaken Jbartlash Dadvmjddabray be happy to Nzrmyrsyd.vhngamykh .balakhrh Jbarbydarshdvazaynkh the end of what is left after the Soviet Azshstn Khvdbray breakfast in the old café was the Ahdgrdn Vyztlay Khvdramtalbh 
Vjbardrkmal goal Nmvdvamry information that caused suspicion Azharby Ahdbh Krdazharjbarbh Tshdydmy him that I hung Aslagrdn neck Tvndydm I do not know what form and how much was because it was Ahdyqyn Jbarbarha pendant 
Instead, anyone Vdrkhsvssh Badvstansh he had not spoken to Bvd.ahddrkhyant Jbartrdydy.

See story on Dastannv http://www.dastanak.ir/file.php?id=5386

www.shereno.comThis letter is sent to you automatically by Dastannv site.

منبع : کوتوال (اشعار احمدیزدانی)داستان کوتاه خیانت جبّار که به انگلیسی ترجمه شده است
برچسب ها : that ,when ,quiet ,firoozkooh ,what ,truck ,come from ,fifty eight ,داستان کوتاه

یک تابلوئی از زمان شاهنشاهی

:: یک تابلوئی از زمان شاهنشاهی

یک تابلوئی از زمانِ شاهنشاهی

پیغام رسای ذلّت و خودخواهی

تحقیق برای اهل دل آسان است

با زشت نمیکند قشنگ همراهی

 

آمد وَ نپرسید ، بهارا پرداخت

هم آبرو هم پولِ دوا را پرداخت

نفرین و دعا برای او یکسان بود

تاوانِ تمامِ ماجرا را پرداخت

 

در گوشه ای از خرابه ی غمها بود

از وقت زمین خوردن خود تنها بود

زد در رگِ خود سرنگ و آرام گرفت

در چشمِ خمارِ او غمِ فردا بود

 

ابلیس برای او سبب ساز شده است

صبح است و دوباره روز آغاز شده است

روز از نو وَ روزگار هم از نو شد

یکبارِ دگر چشمِ خمار باز شده است

 

پولی به بساطِ او نمانده است دِگر

نابود شد هرچه داشت از نقدو نظر

فکرش همه سِکرو عالمش وسوسه بود

از قرضِ از این و آن نبود راه بهتر

 

رو زد به یکی  شنید نه ، باز از نو

دنبال یکی دگر ، سرانجام وِلو

دردو غم و هجران و شب و تنهائی

فرقی نکند برای او من با تو

 

سگ دو زده، نا امیدو سرگردان است

از لحظه ی بیداریِ خود حیران است

یک قطعه ی یادگاری از مادر را

بر نشئه ی خود داد ،خراب از آن است

 

از رنج و غمش چه بیشماران شادند

از دیدن هر خرابه ای آبادند

یکبار اگر بجای آنان بودند

میشد به همه گفت چقدر آزادند

 

فرزندِ سیاهِ روزِگار شاه بود

آلوده به صد فسادو صد بیراه بود

فریادِ بلندِ روزگار نهضت

یک قسمتش آن غمانِ بس جانکاه بود

 

اشرف که زنی فاحشه وَ گمراه بود

سرمنشاء هرفساد در این راه بود

چون خواهرشاه بود نمیشد تعقیب

پخشِ هروئین از او وَ او درگاه بود

 

او عشوه ی بسیار به شیطان پرداخت

سرمایه ی آبرو به ارزان پرداخت

آلوده به راهِ  دردو رنج است او چون

تاوان جنایتِ فراوان پرداخت

 

یک عدّه زِ فرط شهوت و بدمستی

هارو شده آلوده به صدها پستی

باقی همه دربه در وَ مُشتی نوکر

بودند مزه برایِ مِی در مستی

 

کشور شده بود اسیرِ فقرو عصیان

جُز چند محلّه در شمالِ تهران

چند شهرِ بزرگ هم کمی میخوردند

باقی همه سوت و کور چون قبرستان

 

سوغاتُ فرنگِ دوره ی شاهان بود

یک صحنه ای از نظامِ اربابان بود

انگار فراموش شد آن دست ستم

نهضت قدمِ بزرگِ آگاهان بود

 

رویایِ قشنگِ آدمی زیبائیست

دستیابیِ قُلّه های عالم غائیست

هرگز نتوان گفت که زشتی زیباست

آرامشِ در فقر چه خوش غوغائیست

 

فرزندِ زمانِ انقلابم هستم

از سیطره ی کثیفِ شاهان رستم

آزاده ای از کُنامِ ایرانِ بزرگ

از بویِ بهار در زمستان مستم

احمدیزدانی

کوتوال

 

 

اشرف

 

 

منبع : کوتوال (اشعار احمدیزدانی)یک تابلوئی از زمان شاهنشاهی
برچسب ها : پرداخت ,آلوده

پارادوکس

:: پارادوکس
بنام خدا
صفحه ی شطرنجِ دل شد پهن در یک ماجرا
کیش شد شاهِ دلم ، بعداً شدم ماتِ فضا
در محیطی دولتی دیدم عجایب قصّه ای
گوش باید کرد از حکمت ، دقیقاً قصّه را
از برایِ امرِ فرهنگی در آنجا بوده ام
شاهدِ بحثی شدم ناخواسته من از قضا
داستانی واقعی با ماجرایِ سَلم و تور
دید چشمان ، رفت روحم تا به عمقِ انحنا
یک میانسالِ بداخلاق و پریش و ملتهب
حرف میزد با رئیسش با تکبّر با ریا
حرف حرفِ عزل بودو نصب بودو جایگاه
او خودش را مستحق می دیدو حق را زیرِ پا
از کلامش شد برایم روشن او فرهنگی است
نیست چاقوکش وَ لاتِ چاله ی میدانِ ما
ابتدا کردم تصوّر آن رئیس محترم
می نوازد سیلی و با یک لگد ختمِ بلا
اشتباه کردم نکرد ایشان چنین اقدام تند
صبر کردو کرد کارِ آدمِ واقع گرا
هرچه توضیح داد در گوشِ طرف چون پنبه بود
بر صدای خویش افزودو طلبکاری روا
صحنه ای افسانه ای بودو لوکیشن بس بدیع
داش مشتی وار ، رندی بود دمپائی به پا
گفت و گفت و من سراپا گوش می کردم به او
ابتدا باور نکردم صحنه وَ تصویر را
برقِ چشمانم پرید از سر وَ در خود مانده ام
تازه فهمیدم دبیر است و پراست از ادّعا
در تناقض من گرفتارم از آن گفت و شنود
یکطرف اوجِ متانت یکطرف پرمدّعا
هرچه می گفت مدّعی حرف و سخنهای درشت
روحِ آرامِ رئیسش بود درسِ بچّه ها
بعدها گفتند با من آن عمل با نقشه بود
رفتنِ من کرد آن نقشه چو نقشی بر هوا
داشت تنها نامِ فرهنگی وَ چون بیگانگان
از معلّمها نبود او بود یک واپسگرا
ساحتِ تعلیم و تربیّت چنان گلخانه است
خارهم دارد گُلِ زیبایِ در گلخانه ها
ریشه های منحرف در تربیت کم نیستند
گرچه بیهوده شود تعریف در حدّ ثنا
جانِ حرفم در بزرگی و صفای باغبان
بود ایشان عالِمِ عامل وَ مدرک دکترا
سخت باشد کارِ شهرستانِ کوچک در عمل
گفتمش غوغا کنی دکتر اگر خواهد خدا
هم بدانش کاملی هم در خرد هم دینمدار
از تو می گردد منظّم تربیّت ،ای بی ریا
آب از سرچشمه پاک است و گوارا و زلال
تا که جاری هست مقصد عمقِ اقیانوس ها
تابلویِ قلّابی و اعمالِ قلّابی بد است
کن تو حقِّ مطلب قانون به عشقِ حق ادا
احمد یزدانی
کوتوال
 
منبع : کوتوال (اشعار احمدیزدانی)پارادوکس
برچسب ها : بودو ,فرهنگی

انّا للّه و انّا علیه راجعون

:: انّا للّه و انّا علیه راجعون

اِنّا للّه وَاِنّا علیه راجعون

با کمال تاسّف و تالّم درگذشت عالم ربّانی و استاد حوزه و دانشگاه و امام جماعت مسجدجامع فیروزکوه حجّت الاسلام والمسلمین حاج ابراهیم طاهری  که در ساعت 3 بامداد دوشنبه 25 آبانماه بر اثر ایست فلبی در بیمارستان آریا تهران حادث گردیده است را به اطّلاع میرساند 

 عرض تسلیت به اقشار مختلف مردم شریف شهرستان فیروزکوه و جامعۀ علمی و نمازگزاران مسجدجامع وشاگردان و علاقمندان استاد ،

بنام خدا

رفتی استــادم  سفرخوش ، بعدِ تو

تا زمانِ مـــرگ در دل داغ مــــاند

آرزوهــــــایــت به کـاخِ معـــــرفت

در مساجد بر ســرِ هر طاق مـــاند

بوده ای در شهر مثلِ یک چــــراغ

روشنـــی بخشیدی و اخلاق مـــاند

چشـــم بر راهِ حضــــورت بوده ام

اشک در چشــــمِ مـنِ مشتاق ماند

رفتنـــــت استـــاد دردآور وَ تلــــخ

حســــرتِ رویِ تو در آفاق مــــاند

گرچه کوتاه بود طــــولِ عمــــرِ تو

خــــرمنــی تحقیق در اوراق مــاند

بی تو شد هرکــــوچه ای ماتمکده

فلسفه با منطــقِ  اشــــراق مــــاند

هفته ی نشرو کتاب است ،از شما

هـــرورق مانند گل در باغ مـــــاند

خطبه هایت یک به یک نجوا کنان

گفته اند استاد رفت ، رزّاق مـــاند.

(احمدیزدانی)

کوتوال

 
        از طرف جمعی از یاران و شاگردان استاد طاهری
 
          و نمازگزاران مسجدجامع شهرستان فیروزکوه
منبع : کوتوال (اشعار احمدیزدانی)انّا للّه و انّا علیه راجعون
برچسب ها : استاد ,مـــاند ,مــــاند ,فیروزکوه ,مسجدجامع ,نمازگزاران مسجدجامع ,شهرستان فیروزکوه ,علیه راجعون

دزد بیت المال

:: دزد بیت المال

مــــانده ام مــن به گِل درونِ خودم

بـروم از دیــارو شهــــــرو دِهـــــم؟

گفـت بامــــــن به بانگ قهـــــرآمیز

اَجَلـــــم ، فـــــرصتی به تو ندهـــم

رفتنــــت حـــــــال و روزِ بـــــد دارد

غُــربت اســـــت و تــو پیــــــرِ آواره

بهــــره یَاس اســت و کاغذو قلمت

مــی نـــویسی و مـــــی کنـــی پاره

بنشیـــن ،شَــر به پا نکن ،بس کن

جســـــدی نیســــت داخـــــلِ قبـرت

بازهـــــــم تهمـــــتِ دوبــاره به تو

مطمئنّـــــم صــــدا کننــــد گَبـــرَت

ظاهــــــرِ شعــــــر را نبین شاعــر

مصرع آلـــوده ی سیاســــت شـد

از همـــــان لحظــــه ی تغـــزّل که

سادگــی در تو عین عـادت شــــد

مثلِ عصــــر حجـــر. نخندو بخـوان

عکسِ مار است مـــــارِ این دوران

غیراز این هــرچه از تو ســــر بزند

انتهــــــایش نمــــــای یـک زنــدان

باامــــانت که مـــال مـــــردم بــود

آشنـــــایان به دورِ هـم هستنــــد

نقشه ی راه مــالِ شیطان اسـت

برده اند،خـــــورده اند وَ بدمستنـد

از خدا عشق و بخشش عشق است

مثلِ سابق ،شمال و گردش و حال

گـــــورِبابای دیگــــران ، فعـــــــــلاً

سیرِ عــــــالـــم به پولِ بیت المال

در گُمــــــانند مــــــردم مظلـــــوم

مــــی نشیننـــــد چـون تمـاشاگر

غــافلند سارقـان که این مـــــردم

وقــــتِ لازم چـــو بمب ویرانگـــــر

شـــــده دنیـــا چــــو دهکده ،آنهـا

کـــــدخدایانِ کــوره راه و شبنــــد

چـــــون ندیدنــد قـــــدرتِ امـــواج

امــــر برنفــــی و طــــردِ آن دادند

این چه عشقیست در تو جان دارد؟

بستـــــه اســت بالهــــای پروازت

عشــــــقِ یکســویه دردِ سر دارد

تکنـــــــوازی اســــــــت رازِ آوازت

متزلـــزل وَ گنـگ و ســـرگـــــردان

نتوانـــی به نقطـــــه ای برســـی

با خــودت وا بِکَـــن تو سنگــــت را

مطمئن باش بانگــــی از جـرسی

غــم نخـــــور تازگــــی ندارد کـــار

از زمـــــــان قـــدیـم ایـــن بــــوده

چون بمیری به گــورَ تــو گــوینــــد

شعـــــر در خـــونِ او عجیــن بوده

شاعرِ مـــردمم نه شاعـرِ شـــــاه

مـــی نویسم من از شب و غمهـا

تــــو بــــرو لابــــــلای ابیــــــاتَـــم

تــا بــرآرَم مــــــن از نهــــــادت آه

هـــــرچــه گفتــی وَ یا نوشتی تو

اگـر از مـــــردمست جاری هست

گفتگــــــو کـــــردن از غــمِ مــردم

مثل دریا عمیق و باقــی هســـت

احمد یزدانی

کوتوال

منبع : کوتوال (اشعار احمدیزدانی)دزد بیت المال
برچسب ها :

صفی کوچک

:: صفی کوچک

صفـی کــوچک بقدر عالمی برپاست در صحرا

مــــلائک حاضـــرند آنجــا ، پِیَمبر ناظـــرِ آنها

صف دیگــــر صـــف کینــــه برای لــذّت دنیـــا

اسیر پایکــــوبی هـــا ،هـــزاران سینه ی خارا

تمـــــامِ آیه هــــای معــــرفت نازل ولـــی باطل

فقط حرف یزید است آن میــــانه لازم الاجـــرا

بلا در نینـــــوا بارید بر دشـــتِ شقـــایق هــــا

جــــوانانِ بنـــی هــــاشـم نشان دادند گوهر را

اگرچه تشنگی غالب وَ مــی سوزد حرم در آن

ولی عبّاس سیراب است از خون دل زهرا(س)

به زیــر پــای اسبــــان برده ابدانِ مطهّــــر را

وَ زینب ماندو یک دنیـــا ستم ، پیغام عاشورا

میــان راه و کاخِ شام با عیسی دَمَــش ایشان

بهم زد نقشه ها را کرد عـــاشورا جهـــان آرا

منبع : کوتوال (اشعار احمدیزدانی)صفی کوچک
برچسب ها :

روسیاهی

:: روسیاهی

کاشکی واقعاً بهاری بود پشتِ طــولانیِ زمستــــان هـــا

 

گفت با خود به قهقهه خندید ، نا امیدی اسیرِ بحران ها

 

زار میزد نگاهِ غمگینش ، چشمهــــا کـــور مثـــلِ نابینا

 

راهِ او راهِ نا امیــدی بود ، پس نمیـــدید او بهـــاران را

 

رفت از خاطرش حکایتِ رود ، از رسیدن وَ مقصدِ دریا

 

میرسد عاقبت بهار از راه ، شک نباشد امیـــــدواران را

 

منبع : کوتوال (اشعار احمدیزدانی)روسیاهی
برچسب ها :